تبليغاتX
se7en-MiliMeters

 داستان چینی - دسیسه کبوترها

در یک باغ وحش فیلی به خوشی زندگی می کند. گروهی از کبوترها هم بدون توجه به او در نزدیکی او برای خودشان لانه ساخته بودند. چون اگر تنها قسمت کوچکی از غذاهای زیادی را که بازدید کننده های باغ وحش برای فیل پرت می کردند، کش می رفتند، برای یک هفته شان کافی بود.

زندگی کبوترها به دلیل وجود همین فیل، بسیار راحت و خوش می گذشت. اما آنها همچنان از روزمرگی شان ناراضی بودند و دنبال معنی زندگی می گشتند. هر روز از صبح تا شب سرگرم گپ زدن بودند تا این که روزی موضوع صحبت شان به فیل، همسایه گنده شان رسید.

یکی از کبوترها فریاد زد: "فیل؟ واقعا از او بدم می آید!"

به دنبال او یکی دیگر از کبوترها داد زد که "کاملا درست است، به نظر این چاقالوی مغرور ما کبوترها اصلا چیزی نیستیم"

برای خواندن ادامه داستان بر روی ادامه مطلب کلیک کنید. 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط طه در شنبه 3 شهریور1386 و ساعت 5 بعد از ظهر |

فرصت یا خطر

در آستانه یک نبرد شدید در دوران دفاع از شوروی سابق ، یک سرباز شناسایی ارتش شوروی برای جمع اطلاعات در باره ارتش آلمان به جبهه اعزام شد . هوای آن روز بسیار سرد بود و باد شدید می وزید. شاخه های درختان تکان شدیدی می خورد و صدای مهیبی به گوش می رسید .

سرباز با دوربین خود همه تحرکات را زیر نظر داشت و در جنگل صدای حرکت شاخته ها در باد شدید گوش را آزار می داد . او ناگهان متوجه صحنه مشکوکی شد یکی از شاخه ها به رغم وزش باد در جهت حرکت باد تکان نمی خورد بلکه حرکتی مخالف سمت باد داشت . این مورد توجه سرباز قرار گرفت. او بر آن بود که حتما باید علت دیگری در میان باشد .

برای خواندن ادامه متن بر روی ادامه مطلب یر کلیک کنید.


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط طه در یکشنبه 13 اسفند1385 و ساعت 3 بعد از ظهر |

ثروتمند کیست ؟

چندی پیش ، یک خانواده آمریکایی با نام خانوادگی " وات " در همسایگی من سکونت گرفت . پس از مدت ها من با آنان دوست شدم و بعضی وقت ها به دیدن آنان می رفتم تا دوستی ما عمیق تر شود .

روزی من به خانه وات رفتم . اعضای خانواده وات مشغول انتخاب ثروتمند خانه بودند که این بی درنگ توجه من را جذب کرد .

اعضای خانواده وات 5 نفر بودند : دو سالمند ، زن و شوهر وات و دختر آنان که در مدرسه تحصیل می کرد. پدر و مادر وات پرفسور دانشگاه بودند و حقوق آنان کم نبود . خانم وات مدیر عامل یک شرکت بود و در آمدش البته زیاد بود . آقای وات دارای دو شرکت و یک کارخانه بود و سالانه نزدیک به یک میلیون دلار به دست می آورد . هر یک از اعضای خانواده به غیر از دختر در آمد خوبی داشت و انتخاب شدن هر یک از آنان به عنوان ثروتمند این خانواده امری طبیعی بود .

برای خواندن ادامه ی این داستان و این متن بر روی ادامه مطلب کلیک کنید.


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط طه در شنبه 21 بهمن1385 و ساعت 11 قبل از ظهر |

وقت با هم بودن را نداریم

پسری به دنیا آوردم . بسیار ناز و دوست داشتنی بود، اما هر روز مشغول کار بودم و وقت نداشتم با او باشم.

او را کنار می گذاشتم و او هم شخصا راه رفتن را یاد می گرفت. اولین بار که جمله اش را شنیدم، جمله بسیار طولانی بود. آن جمله را هنوز در یاد دارم : با با جان، شبیه تو هستم، زندگی آینده من هم شبیه تو خواهد بود .

روی صورتش دست کشیدم و او را ناز کردم و بعد هم با کیف خود به بیرون خانه دویدم، او لباسم را گرفت و پرسید:بابا، کی بر می گردی؟

گفتم " مطمئن نیستم عزیزم، اما اگر وقت داشته باشم،حتما باهم خواهیم بود . روزی سعادت با ما همراه خواهد شد.

برای خواندن ادامه ی این داستان آموزنده و زیبا بر روی ادامه مطلب کلیک کنید.
ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط طه در جمعه 13 بهمن1385 و ساعت 7 بعد از ظهر |

قلب شجاع

موشی کوچک و ترسو هر روز در میان ترس و وحشت به زندگی ادامه می داد .موش بیچاره به ویژه با دیدن گربه قدرتمند در اطراف لانه اش بارها از خواب آشفته بیدار می شد . سرانجام موش فکری به خاطر رسید مبنی بر اینکه نمی تواند به این شکل به زندگی اش ادامه دهد . خوشبختانه موش با یک جادوگر برخورد کرد . با درخواست التماس آمیز موش ، ساحر او را به یک گربه قدرتمند تبدیل کرد .

اما چندی نگذشت که موش به همان مشکل دچار شد . زیرا او هنوز یک موش و یا بهتر بگوییم یک گربه ترسو بود . موش که گربه شده بود بار دیگر به ساحر التماس کرد . زیرا او کماکان نمی توانست خود را از ترس و وحشت نجات دهد . به ویژه هنگامی که با سگ بزرگی برخورد می کرد ، بی اختیار از ترس می لرزید . ساحر بار دیگر درخواستش را بر آورده ساخت . بدین سبب موش کوچک به یک سگ بزرگ تبدیل شد .

برای خواندن ادامه داستان بر روی ادامه مطلب زیر کلیک کنید.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط طه در پنجشنبه 12 بهمن1385 و ساعت 6 بعد از ظهر |

محفظه پرورش ماهی واژگون شد

دانش آموزان سال سوم مدرسه ابتدایی در کلاس آزمون برگزار می کردند . معلم ناظر بر امتحان ، ساکت بر روی صندلیش نشسته بود . در آخرین ردیف در کلاس ، پسری با صورت گلگون دیده می شد . شاید گمان می شد او از آزمون هراسیده است اما در واقع او می خواست برای رفع حاجت به بیرون کلاس برود .

پسر خجالت می کشید و البته مشکل بیرون رفتن از کلاس را نیز داشت و نمی دانست چه باید بکند . بالاخره مجبور شد تا در کلاس مشکل را حل کند . با این حال از این کار شرمنده بود و می دانست اگر همکلاسانش متوجه شوند ، حتما اورا مسخره خواهند کرد و دیگر کسی با او معاشرت و بازی نخواهد کرد .

برای خواندن این داستان عبرت آمیز بر روی ادامه مطلب کلیک کنید.


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط طه در جمعه 24 آذر1385 و ساعت 6 بعد از ظهر |

گاه بلا به سعادت می انجامد

حدود دو قرن پیش از میلاد پیرمردی در ناحیه شمال چین زندگی می کرد.یک روز اسب این پیرمرد گم شد.

همسایگان از شنیدن خبر گم شده اسب او تاسف خوردند و برای ابراز همدردی به منزل وی رفتند،ولی پیرمرد بی آنکه کمترین اثر اندوه و غمی در چهره اش نمایان باشد گفت:مهم نیست که اسب من گم شده است.شاید این خود حکمتی داشته باشد.

همسایه ها از سخنان پیرمرد سخت تعجب بکردند و بازگشتند. پس از گذشت چند ماه اسب گم شده به همراه چند اسب دیگر باز گشت.همسایه ها این خبر را که شیدند با خوشحالی به منزل پیرمرد رفتند و تبریک گفتند،ولی پیرمرد انگارنه انگار که اتفاقی افتاده است با خونسری گفت:این کجایش جای خوشحالی دارد که من بی رنج و زحمت به آسانی و مجانی چند است به دست بیاورم،شاید این خودش موجب بدبختی برای من بشود.

برای خونندن ادامه داستان بر روی ادامه مطلب کلیک کنید.


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط طه در سه شنبه 14 آذر1385 و ساعت 2 بعد از ظهر |

داستان تحصیل  یک سیاستمدار و ادیب معروف سلسله سونگ چین

" فان جون یان " یکی از سیاستمداران و ادیبان برجسته و ممتاز در تاریخ چین بود . وی نه تنها در زمینه سیاسی خدماتی بسزایی انجام داد بلکه در زمینه نظامی نیز صاحب درایت و شایستگی فوق العاده ای بود .

" فان " از سلسله "سون" در قرن 10بود . وی در سه سالگی پدر خود را از دست داد و در مضایق زیادی به سر می برد . وقتی که بیش از ده سال داشت در مکتب " این تیان فو" مشهور به تحصیل مشغول شد . زندگی بسیار سختی داشت و حتی به علت کمبود پول برای خرید آذوقه مجبور بود بسیاری روزها غدایی ساده بخورد .

 وی هر صبح آش درست می کرد و وقتی که آش آمده و سفت می شد ، آن را سه قسمت می کرد . پس سبزیجات شور را خرد می کرد و بر روی آن می ریخت و به وعده غذای روزانه اش را به این شکل تامین می کرد . روزی یکی از دوستانش به دیدنش آمد و متوجه مشکلات وی به ویژه در زمینه خوراک شد ، رحمش آمد . به وی پولی داد تا غذای بهتری بخورد اما با امتناع قاطع " فان " مواجه گشت .

برای خوندن ادامه داستان بر روی ادامه مطلب کلیک کنید.

 منبع:China Radio International


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط طه در یکشنبه 12 آذر1385 و ساعت 12 بعد از ظهر |

جستجوی شمشیر در زیر قایق

در زمان قدیم مردی سوار قایق شد تا از رودخانه ای بگذرد.وی همچنانکه در داخل قایق مشغول تماشای رودخانه بود ناگهان شمشیرش به داخل آب افتاد.به صدای افتادن شمشیر عده ای که در قایق بودند متوجه مرد شدند و دیدند که وی بلافاصله خم شد و با کارد در روی بدنه قایق علامتی گذاشت.این کاروی باعث براگیخته شدن تعجب دیگران گشت،لذا از او پرسیدند که منظورت از این کار چیست؟مرد پاسخ داد:شمشیر من اینجا داخل آب افتاد،من هم این علامت را روی قایق گذاشتم تا وقتیکه قایق ایستاد،بتوانم شمشیرم را پیدا کنم.

 مسافران قایق باشیندن این حرف به خنده افتادند و یکی از میان آنان به آن مرد گفت: شمشیر تو در میان رودخانه افتاده ست و قایق در حال حرکت است،شمشیر تو که نمی تواند در زیر آب به دنبال قایق حرکت کند و از آن دور نیفتد،تو با این علامتی که روی قایق گذاشتی نمی توانی شمشیرت را پیدا کنی .

 اما مرد حرف او را قبول نکرد و وقتی قایق به دنبال رسید او از همان محل علامتگذاری شده خود را به داخل آب انداخت تا شمشیرش را پیدا کند وطبیعی بود که با وجود ساعتها جستجو نتواند شمشیر خود را بیابد.

 برای خواندن ادامه ی این داستان بر روی ادامه مطلب کلیک کنید. 

منبع :china radio International


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط طه در یکشنبه 12 آذر1385 و ساعت 12 بعد از ظهر |