داستان چینی - دسیسه کبوترها
در یک باغ وحش فیلی به خوشی زندگی می کند. گروهی از کبوترها هم بدون توجه به او در نزدیکی او برای خودشان لانه ساخته بودند. چون اگر تنها قسمت کوچکی از غذاهای زیادی را که بازدید کننده های باغ وحش برای فیل پرت می کردند، کش می رفتند، برای یک هفته شان کافی بود.
زندگی کبوترها به دلیل وجود همین فیل، بسیار راحت و خوش می گذشت. اما آنها همچنان از روزمرگی شان ناراضی بودند و دنبال معنی زندگی می گشتند. هر روز از صبح تا شب سرگرم گپ زدن بودند تا این که روزی موضوع صحبت شان به فیل، همسایه گنده شان رسید.
یکی از کبوترها فریاد زد: "فیل؟ واقعا از او بدم می آید!"
به دنبال او یکی دیگر از کبوترها داد زد که "کاملا درست است، به نظر این چاقالوی مغرور ما کبوترها اصلا چیزی نیستیم"
برای خواندن ادامه داستان بر روی ادامه مطلب کلیک کنید.
ادامه مطلب

پسری به دنیا آوردم . بسیار ناز و دوست داشتنی بود، اما هر روز مشغول کار بودم و وقت نداشتم با او باشم.
شد.
" فان جون یان " یکی از سیاستمداران و ادیبان برجسته و ممتاز در تاریخ چین بود . وی نه تنها در زمینه سیاسی خدماتی بسزایی انجام داد بلکه در زمینه نظامی نیز صاحب درایت و شایستگی فوق العاده ای بود .
در زمان قدیم مردی سوار قایق شد تا از رودخانه ای بگذرد.وی همچنانکه در داخل قایق مشغول تماشای رودخانه بود ناگهان شمشیرش به داخل آب افتاد.به صدای افتادن شمشیر عده ای که در قایق بودند متوجه مرد شدند و دیدند که وی بلافاصله خم شد و با کارد در روی بدنه قایق علامتی گذاشت.این کاروی باعث براگیخته شدن تعجب دیگران گشت،لذا از او پرسیدند که منظورت از این کار چیست؟مرد پاسخ داد:شمشیر من اینجا داخل آب افتاد،من هم این علامت را روی قایق گذاشتم تا وقتیکه قایق ایستاد،بتوانم شمشیرم را پیدا کنم.